در کدام سروده «حس‌آمیزی» نمی‌یابید؟

گزینه یک

نه از رومم نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم / بیا بگشای در، بگشای / دلتنگم

گزینه دو

ماهی همیشه تشنه‌ام / در زلال لطف بی‌کران تو / می‌برد مرا به هر کجا که میل اوست / موج دیدگان مهربان تو

گزینه سه

تیرگی می‌آید / دشت می‌گیرد آرام / قصۀ رنگی روز / می‌رود رو به تمام

گزینه چهار

مثل این است که شب نمناک است / دیگران را هم غم هست به دل / غم من لیک / غمی غمناک است

گزینه 1

گزینۀ نخست: «بی‌رنگ بودن» کنایه‌ا‌ی آشکار از صفا و صمیمیت است. (حتی اگر متوجه این کنایه هم نشویم، «بی‌رنگ» مربوط به حس بینایی است و به شاعر نسبت داده شده‌است و شاعر هم آدم است و دیده می‌شود!) گزینۀ دوم: «زلال» مربوط به حس بینایی است و به «لطف» نسبت داده شده‌است اما لطف مفهومی ذهنی است و دیدنی نیست. گزینۀ سوم: قصۀ رنگی گزینۀ چهارم: شب نمناک: شب دیدنی است نه لمس کردنی!

به بالای صفحه بردن